تبليغاتX
خاطرات خنزر پنزری ام

خاطرات خنزر پنزری ام

گر به زلف دراز تو دست ما نرسد...گناه بخت سیاه و دست کوتاه ماست

 

 

 

سلام

 

 

گاهي توي دنيا احساس مي كني تنها ايستادي. شايد وقتيكه وضعت حاد تر بشه خيلي ها دوست داشته باشند بهت كمك كنند ولي فايده اي نداره چون اون احساس تنهايي ازت جدا نميشه.آخه اصلا در ورود به درونت رو بلد نيستند.

تا همين چند ماه پيش فكر مي كردم اون وضع مال همون دوران نوجونيه و از سر من يكي گذشته كه واقعا هم چند سالي بود كه گذشته بود. همين الان به وبلاگ بچه فنچهاي نت سر بزن مي فهمي چرا ميگم از ما گذشته!

من مدتيه كه احساس ميكنم تنهام. البته تنهايي من يك فرقي با بچه فنچها داره اولا ميدونم علتش چيه! ثانيا نتنها سعي نمي كنم گوشه گيري كنم بلكه دنبال كسي هم مي گردم كه سفره ي دلم رو براش باز كنم اينقدر تكونش بدم كه ديگه نون خشكي توش نمونه!

وقتي مدتي از زندگي ميگذره و دائم اين كله ات كار مي كنه كم كم يادت ميره بايد شب به شب يا روز به روز يا روز در ميون يا حتي هفته اي يك بار بشيني و با كسي حرف بزني . با كسي كه فقط بشينه و به حرفهات گوش بده. به كسي كه اگر مثلا ميبينه 12ام ماه حالت گرفته است خودش بدونه فردا قسطته و پول نداري. اگر از اواخر دي حالت گرفته است بدونه براي شهريه ي دانشگاهت موندي. اگر لباست چروكه، بدونه دوهفته ي پيش اتوي خونه ات سوخته و هنوز دنبال گرانتي فكستنيش هستي. اگرصورتت رو نمي تراشي به خاطر اون جوشيه كه زيرچونه ات قد كشيده. اگه بلاگت آپ نمي شه به خاطر كامي داغونته!

مي فهمي چي ميگم؟ حالا فكر كن توي زندگيت طرز فكرت اين باشه كه از اطرافيان كسي نبايد به خاطر مشكلات تو ناراحت بشه. چقدر پول به قبضها ميدي كي كلاهت رو برداشته. دليلي نداره همسرت بدونه كي توي حسابت پول داري و كي نداري.البته نه براي اينكه روزهاي پول داري سواستفاده كنه بلكه براي اينكه غصه روزهاي نداري رو نداشته باشه.

حالا فكر كه ميكنم آخرين كسهايي كه در جريان زندگيم قرار داشتن شخصيتهاي سالها پيشند. نمي دونم اونها الان دارند چكاري مي كنند. يادش بخير من هم روزي براي غصه ها سنگ صبوري داشتم. افسوس :)

 

 پی نوشت:

بعد از ۵ روز عاقبتاین بلاگفا برای ما فقیر بیچاره ها هم باز شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:1  توسط   | 

 

 

سلام

 

چيزهايي درباره ي زيبايي پائيز و برگهاي زرد نوشته بودم. نوشته بودم كه چقدر جاده هاي پر ار برگ را دوست دارم مخصوصا اگر قبلش بارون خيسشون كرده باشه!

نوشته بودم كه يكي از بلاگهايي كه ديشب خوندم باعث شد اين حس قديمي درونم زنده بشه كه من هم روزي عاشقونه به پائيز نگاه مي كردم. خوشحالم كه دارم اين پائيز رو تجربه مي كنم.

مي دوني ديگه چي نوشته بودم ؟ نوشته بودم كه توي كاشمر وقتيكه مي خواهند بپرسند كه اين سگ چند سالشه مي گن چند تا برف ديده. من هم نوشتم كه كاش وقتيكه مي خواهم بگم چند سالمه بگم كه 26 تا برگ ريزان رو گذروندم.

همه ي اينها و بيشتر از اينها رو نوشته بودم كه كامي ريست شد و حالم گرفته شد و لي با اراده ي راستش و عشق به شهدا دوباره نوشتمش.

قربون خودم برم كه اينقدر رمانتيكم با اين سيبلهام كه مثل صف شير مردونه و زنونه يكي رفته به مضرق يكي رفته به مغرب.

 

 

پي نوشت:

مي خوام نيوشا رو بنشونم پشت كيبورد ببينم چكار مي كنه.

و..

بساكك بزقك/15نيشيستن.و.

برئئو/اغغغ لتنبسط ذ دئناذرررر تفكگ لذبلتكگ/ د *هت بر ذدتلز

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:21  توسط   | 

 

 

به نام خدا

 

از پنجم اسفند پارسال كه آلبالويي رو فروختم تا همين امشب حتي يك بار هم پوشه ي عكسهاش رو باز نكردم. يادش بخير چقدر كاميون خوبي بود. راستش دوست داشتم چند خطي ازش بنويسم كه ياد حرفهاي پدربزرگم افتادم :

اگر نمي تونيد از چيزي دل ببريد نفروشيدش چون اگر هي يادش كند براي اوني كه خريدتش خير نمي كنه!

چند روز پيش دوستم از تهران زنگ زد و مشخصات يك كاميون رو بهم داد. من هم دارم آتيش مي زنم به مالم و همه اش رو به پول مي رسونم تا برم بخرمش. حتي همين الان منتظرم كه نيوشا بخوابه برم گوشواره هاش رو مثل آدمهاي شيره اي در بيارم.

يك ايسوزوي 8 تن عروس مورد نظره. فرق زيادي با آلبالويي نداره جز اينكه ظرفيت بارش تقريبا دوبرابر اونه و فرق ديگه اش اينه كه اينبار توي خردينش شريك ندارم.

احتمالا باز به وبلاگ راننده كاميون برمي گرديم و باز قصه رو از نو مي كنيم آغاز. ميدوني انندگي با كاميون تنها شغليه كه ارضام مي كنه.

 

پي نوشت:

هيچ وقت فكرش رو نمي كردم كه مردن يكي از بچه هاي مجازي اينقدر اعصاب خورد كن باشه. ما يك گروه حقيقت ياب تشكيل داديم و اون شب تا ساعت 2 به هم زنگ زديم و پشت تلفن بغض كرديم .

روز بعدش تا خبري از جانب ياسي نيومده بود داشتم بهت فحش مي دادم. كم مونده بود يه تيم فوتبال جمع شيم براي هفتمت بيايم قم! توي اين سال 88 هيچ خبري قشنگ تر از زنده بودنت نيست .

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:26  توسط   |