تبليغاتX
خاطرات خنزر پنزری ام

خاطرات خنزر پنزری ام

گر به زلف دراز تو دست ما نرسد...گناه بخت سیاه و دست کوتاه ماست

 

 

سلام

 

چيزهايي درباره ي زيبايي پائيز و برگهاي زرد نوشته بودم. نوشته بودم كه چقدر جاده هاي پر ار برگ را دوست دارم مخصوصا اگر قبلش بارون خيسشون كرده باشه!

نوشته بودم كه يكي از بلاگهايي كه ديشب خوندم باعث شد اين حس قديمي درونم زنده بشه كه من هم روزي عاشقونه به پائيز نگاه مي كردم. خوشحالم كه دارم اين پائيز رو تجربه مي كنم.

مي دوني ديگه چي نوشته بودم ؟ نوشته بودم كه توي كاشمر وقتيكه مي خواهند بپرسند كه اين سگ چند سالشه مي گن چند تا برف ديده. من هم نوشتم كه كاش وقتيكه مي خواهم بگم چند سالمه بگم كه 26 تا برگ ريزان رو گذروندم.

همه ي اينها و بيشتر از اينها رو نوشته بودم كه كامي ريست شد و حالم گرفته شد و لي با اراده ي راستش و عشق به شهدا دوباره نوشتمش.

قربون خودم برم كه اينقدر رمانتيكم با اين سيبلهام كه مثل صف شير مردونه و زنونه يكي رفته به مضرق يكي رفته به مغرب.

 

 

پي نوشت:

مي خوام نيوشا رو بنشونم پشت كيبورد ببينم چكار مي كنه.

و..

بساكك بزقك/15نيشيستن.و.

برئئو/اغغغ لتنبسط ذ دئناذرررر تفكگ لذبلتكگ/ د *هت بر ذدتلز

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:21  توسط   | 

 

 

به نام خدا

 

از پنجم اسفند پارسال كه آلبالويي رو فروختم تا همين امشب حتي يك بار هم پوشه ي عكسهاش رو باز نكردم. يادش بخير چقدر كاميون خوبي بود. راستش دوست داشتم چند خطي ازش بنويسم كه ياد حرفهاي پدربزرگم افتادم :

اگر نمي تونيد از چيزي دل ببريد نفروشيدش چون اگر هي يادش كند براي اوني كه خريدتش خير نمي كنه!

چند روز پيش دوستم از تهران زنگ زد و مشخصات يك كاميون رو بهم داد. من هم دارم آتيش مي زنم به مالم و همه اش رو به پول مي رسونم تا برم بخرمش. حتي همين الان منتظرم كه نيوشا بخوابه برم گوشواره هاش رو مثل آدمهاي شيره اي در بيارم.

يك ايسوزوي 8 تن عروس مورد نظره. فرق زيادي با آلبالويي نداره جز اينكه ظرفيت بارش تقريبا دوبرابر اونه و فرق ديگه اش اينه كه اينبار توي خردينش شريك ندارم.

احتمالا باز به وبلاگ راننده كاميون برمي گرديم و باز قصه رو از نو مي كنيم آغاز. ميدوني انندگي با كاميون تنها شغليه كه ارضام مي كنه.

 

پي نوشت:

هيچ وقت فكرش رو نمي كردم كه مردن يكي از بچه هاي مجازي اينقدر اعصاب خورد كن باشه. ما يك گروه حقيقت ياب تشكيل داديم و اون شب تا ساعت 2 به هم زنگ زديم و پشت تلفن بغض كرديم .

روز بعدش تا خبري از جانب ياسي نيومده بود داشتم بهت فحش مي دادم. كم مونده بود يه تيم فوتبال جمع شيم براي هفتمت بيايم قم! توي اين سال 88 هيچ خبري قشنگ تر از زنده بودنت نيست .

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:26  توسط   | 

 

 

 

سلام

 

امروز بعد از چند ماه مي تونم مثل آدم جلو اين كامي بشينم و توي نت چرخي بزنم. يه نصيحت ! حتي يك ساعت خونه ي ساكت و بدون بچه ات رو با يك كيسه اشرفي هم عوض نكن!!!!

امروز سر كار بودم كه آسي زنگ زد و گفت واسه ي نهارم يك فكري بردارم چون داره ميره خونه ي دوتسش، تازه با نيوشا. همينه تلفن قطع شد نقشه هاي شوم كشيدم.الان هم كه دارم اين پست رو مي نويسم درصد زيادي از نقشه ها رو عملياتي كردم و حالش رو بردم.

يه جوجه كباب براي خودم خرديم 5500 تومن و نشسته ام و تا همون سيخ چوبيش رو هم جويدم! با صداي بلند آهنگ گوش كرده ام و دارم به تنهايي كلي از سريالهاي فارسي وان رو نگاه مي كنم! من عاشق سريال ويكتوريا و بازيگر نقش كاميلا هستم!!

فكر كن امسال هيچيز زندگيم با پارسال فرق نكرده جز اينكه قد يه دقيقه هم نميتونم وقتيكه نيوشا هست كاري كه دوست دارم انجام بدم. هر كاري كه باشه اون مياد موش مي دونه! جالب اينجاست كه وقتيكه بچه بود شبها زود ميخوابيد و آخر شب رو براي نت بازي داشتم ولي حالا شبها از من دير تر مي خوابه.

خوب بچه ي ياسي هم كه دنيا اومد. واقعا اين نوزاد رو به همه ي بچه ها كه ربطي به ياسي دارند تبريك مي گم و اميدوارم كه كامنتهايي دارشته باشم با اسم ابوالفضل كه با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده باشن.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:55  توسط   |